عشق دو طرفه

چقدر؟

چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه
چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت
چقدر سخته وقتی می بینیش فقط براش اشک بریزی
چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه
چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی
چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی
چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه
چقدر سخته از تنهای اشک بریزی
چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی
چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه
چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستجاب نمیشه
چقدر چقدر آخه چقدر.........

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۳ - جلال احمدی

عشق پاک

زیر سایه درختی آرمیده بودم ، باد نرمی وزیدن گرفته بود ، آواز پر ترنم رود ، نغمه نوازش بخش پرندگان و صدای خش خش برگهای درختانی که با تلنگر باد به رقص درآمده اند آرامش وجودم شده بود . ناگهان نوری نوازشم کرد،به گمانم خورشید بود که بر سیمای من تابیده بود .اندک زمانی به آن خورشید نگریستم ، آری خورشید بود ولی شگفتا که بر روی زمین ظهور کرده بود . بسیار نگریستم ابرهای سیاهی خورشید را احاطه کرده بود ولی وه که در میان آن ابرهای سیاه عجب درخششی داشت . بیش نگریستم آن خورشید کسی جز تو نبود و آن ابرهای سیاه جز حجاب تو نبودند .از کنارم آرام گذر کردی ، هر چه خواستم بگذرم نشد ، دل از من نیشگانی می گرفت و مرا به سویت می راند.آری دل نیز عاشق آن صورت خورشید نما شده بود .

 

 

                                                       

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۳ - جلال احمدی

یک دوست

در تنگنای غم ویران کننده ی همیشگی ام

در نوشته های بر جا مانده بی کسی ام

در نیستی های همیشه یکنواخت زندگی ام

فقط دنبال کسی میگشتم که برای من یک معنا داشت

آری کسی که من اورا نه برای خودم بلکه برای دلم به زبان می آوردم

من خود ازتنگنای بی کسی گذشته بودم ومیدانستم چیست این همه بی کسی

اما نتوانستم بر زبان آورم .کسی نپرسید چرا ؟برای چه؟اما همه مرا می شناختند

آری برای من چیزی جز غم نمیتوانست معنای یک بی کسی را بیان کند.

این بی کسی نبود که مرا غمگین کرد بلکه غم بود که مرا بی کس کرد.

اما آنقدربیکس شدم که نتوانستم حتی به غم بگویم :چرا؟چرا؟چرا؟

با این همه از غم چیزی فهمیدم. چیزی که حتی عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چیزی نبود جز فهمیدن و درک بی کسی .

آیا کسی داند چیست این بی کسی من؟

 

 

                                           

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٢٠ - جلال احمدی

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

 

 

                                                  

                                               

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۱۸ - جلال احمدی

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد